دیگر نپرس
میروم تا جایی که دیگر نپرس
میروم با کاروان اشقیا دیگر نپرس
میروم ای بی خبر از عشق ما دیگر نپرس
میروم تنها نگاری بی وفا دیگر نپرس
میروم با کوله بار خاطرات دیگر نپرس
میروم با طعم تلخ قصه ها دیگر نپرس
میروم گلخانه را ویران کنم دیگر نپرس
میروم عشق تو را ویران کنم دیگر نپرس
میروم جان را به در آرم ز تن دیگر نپرس
میروم دل را رها سازم زغم دیگر نپرس
میروم مجنون و آواره شوم دیگر نپرس
میروم محمود میخانه شوم دیگر نپرس
افسوس
در تنهایی شکفتم
در تاریکی نهفتم
با سایه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاییزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
در تنهایی شکفتم
در تاریکی نهفتم
با سایه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم
پاییزی و بی برگم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس
تو رفتی
تو چشمان مرا دیدی و رفتی
تو اشکای مرا دیدی و رفتی
به شبهای دلم تابیدی رفتی
تو تاریکی دلم دیدی و رفتی
تو حرف غم شنیدی و رفتی
تو قلبم را شکستی و رفتی
دل پزمرده ام دیدی و رفتی
ز خاک بسترم دامن کشیدی
تو پایان مرا دیدی و رفتی
زندگی
زندگی تلخی فردا و غم حال
زندگی حسرت دیروز من
زندگی خنجر آلوده به زهر
زندگی داشتن صندوقچه صبر
چرا؟
چرا باید فراموشت کنم عشق؟
چرا باید که خاموشت کنم عشق؟
چرا تقدیر من این چنین گشت؟
که عشق از برایم آتشی گشت
بسوزاند کلبه و آشیانه دل
بمیراند عاشق سرگشته محمل
چرا حرف دلم بهرت یه قصرست؟
چرا سوز دلم آه نگفته ست؟
که تقدیرم رقم بر هجرتی زد
همی داغ جدایی بر دلم زد
نباشد بهر من بی تو نگاری
که دارم بی تو من فردای تاری
چرا باید فراموشت کنم عشق؟
چرا باید که خاموشت کنم عشق؟
چرا تقدیر من این چنین گشت؟
که عشق از برایم آتشی گشت
بسوزاند کلبه و آشیانه دل
بمیراند عاشق سرگشته محمل
چرا حرف دلم بهرت یه قصرست؟
چرا سوز دلم آه نگفته ست؟
که تقدیرم رقم بر هجرتی زد
همی داغ جدایی بر دلم زد
نباشد بهر من بی تو نگاری
که دارم بی تو من فردای تاری
بی وفا
صدایت را به خاطر مسپارم
نگاهت را همیشه میستایم
نگفتی با صداقت حرف دلت را
ندیدی تو نگاه عاشقم را
نخواندی نامه بی خط دل را
نخواستی این دل بی کینه ام را
ندانستی که خون بر دل نشسته
زبیراه زمونه گشته خسته
تو گشتی با دلم غرق دورویی
خیال کردم که با من مهربونی
چه خوش بودم به حرفای دروغت
به عشق آن نگاه بی فروغت
ولی نقش تو بر دل مینگارم
تو را دست خدا میسپارم
صدایت را به خاطر مسپارم
نگاهت را همیشه میستایم
نگفتی با صداقت حرف دلت را
ندیدی تو نگاه عاشقم را
نخواندی نامه بی خط دل را
نخواستی این دل بی کینه ام را
ندانستی که خون بر دل نشسته
زبیراه زمونه گشته خسته
تو گشتی با دلم غرق دورویی
خیال کردم که با من مهربونی
چه خوش بودم به حرفای دروغت
به عشق آن نگاه بی فروغت
ولی نقش تو بر دل مینگارم
تو را دست خدا میسپارم
اگه
اگه یه روز نگام نکنی
درو به روم وا نکنی
اگه یه روز نیای پیشم
میدونی که من آب میشم
میشم گریه مثل بارون
مثل دریچه ناودون
میخوام یه قصری بسازم
پنجرهاش رنگ چشای تو باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
درو به روم وا نکنی
اگه یه روز نیای پیشم
میدونی که من آب میشم
میشم گریه مثل بارون
مثل دریچه ناودون
میخوام یه قصری بسازم
پنجرهاش رنگ چشای تو باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
تا
تا دلی اتش نگیرد
حرف جان سوز نگوید
تا کسی عاشق نباشد
حرف معشوق نگوید
تا خدا چیزی نخواهد
حق مخلوق نباشد
تا سخن در دل نشیند
حرف مربوط که گوید
تنها
منو تنها نذار
رو قلبم پا نذار
به دیدن دلم
فقط بیا یه بار
خودم قربونیتم
یا جون جونیتم
میون عاشقا
منو نذار کنار
من اولین و آخرین خریدار اداتم
هنوز عاشق لحظه دیدار چشاتم
راضی نشو به مردن غرورم
دیدارتم اگر چه از تو دورم
حرف جان سوز نگوید
تا کسی عاشق نباشد
حرف معشوق نگوید
تا خدا چیزی نخواهد
حق مخلوق نباشد
تا سخن در دل نشیند
حرف مربوط که گوید
تنها
منو تنها نذار
رو قلبم پا نذار
به دیدن دلم
فقط بیا یه بار
خودم قربونیتم
یا جون جونیتم
میون عاشقا
منو نذار کنار
من اولین و آخرین خریدار اداتم
هنوز عاشق لحظه دیدار چشاتم
راضی نشو به مردن غرورم
دیدارتم اگر چه از تو دورم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 21:49  توسط majid
|
